دعا
خدا گفت : نگاه كن تنها تو نيستي كه از من سفره سفيد و نان تازه مي خواهي .تنها تو نيستي كه از من نمره خوب رياضي و روزنامه ديواري پر گل مي خواهي .تنها تو نيستي كه از من قلب شاد و آ رزوهاي تازه ميخواهي..........
خدا دفترچه جلد آبي ام را نشانم داد، دفترچه اي كه دعاهايم در آ ن بود، دعاهايي كم رنگ و بي حوصله....دفترچه اي رنگ پريده و بد خلق ، پس جلد آبي در خشان دفتر چه ام كجاست؟ گوش چسباندم به ديوار خانه هاي ديگراني كه كنج دلشان نشسته بودند و با خدا حرف مي زدند. دعاهايشان از دهانشان كه در مي آمد پرنده مي شد و خوشخوان به سينه آسمان مي پريد دعاهايي براي ديگران ، آرزوهايي كه اول براي قلب شكسته دوست هاي صميمي شان بود دعاهايي كه براي برآورده شدن عجله داشتند ..... به اين همه دعاي آبي و شاد حسوديم شد
خواستم از خدا بخواهم آن قدر قلب من و قلب دوستانم را بزرگ كند كه بتوانيم هميشه براي رنج همه مردم دنيا ، اول دعا كنيم، راستش اما عادتم شده بود، زبانم انگار به دعاي ديگري نمي چرخيد، براي همين گفتم:
« خدايا ! به قلب من بزرگي ببخش تا......» دوباره فراموش كردم اول براي تو دعا كنم كه دوست خوب مني !
Hand of hope

اشک

مگذار در لحظه هایی از زندگی به خاطر کوچک ترین چیزها که بزرگ بزرگ می نمایند در چشمانت اشک بنشیند... اشک ها برای غم های بزرگ و شادی های بزرگ است...
کاندید (شاهکار ولتر)
کاندید candide
۱۷۵۹
داستاني انتقادي اجتماعي
از ولتر Voltaire
1778-1694
((فرانسوي))
اين كتاب چه مي گويد؟ چگونه آغاز يافته و چگونه پايان پذيرفته است ....
كانديد پسر خوش سيمايي است در كاخ مجلل يك بارون آلماني در ناحيه (وستفالي ) زندگي مي كند كسي به درستي نمي داند او كيست. آيا كانديد پسر خواهر حضرت بارون است ؟ در اين مورد ترديد بسيار هست زيرا خواهر مستبد هيچگاه ازدواج نكرده و با نجيب زاده اي كه قرار بود پيوند زناشويي ببندد هرگز تا آن اندازه نزديك نشده بود كه احتمال باردارشدن در ميان باشد ، پس بايد حدس زد كه وي فرزند نامشروع خود بارون است . بهترين وسايل زندگي و تربيت براي او فراهم شده است .(پانگلوس ) آموزگار دانشمند آن ناحيه استاد اوست و به علوم ماوراء الطبيعه و دانش الهي و علم نظام عالم و اينگونه مسائل را ياد مي دهد .. كانديد آنقدر پاكدل و مودب و عفيف است كه هيچگاه به دختر زيباي بارون له نام (كونه گوند) كمترين نگاهي نمي كند اما روزي كه دخر زيبا استاد پانگلوس را مي بيند كه در پشت درختان با نديمه مادرش مشغول عشقبازي است او هم هوس مي كند با كانديد سرو سر عاشقانه برقرار كند و همينكه با دلربايي قلب كانديد را مي ربايد و در پشت پرده لب بر لب او مي نهد بارون از اين حادثه مطلع شده و با اوردنگي فرزند خوانده را از خانه بيرون مي راند ..
از اين زمان آوارگي كانديد آغاز مي شود ، چندي سر بي شام بر بالين مي نهد و با پاي پياده طي طريق مي كند تا به سربازان بلغاري مي رسد و به اجبار در سلك آنها در مي آيد .روزي كه پيكار سخت بين پادشاه بلغار و پادشاه آبار دست مي دهد كانديد از اين اعمال غير انساني به ستوه مي آيد و از آنجا مي گريزد و به سوي ليسبن مي رود .. حوادث روزگار او را با استاد پيشينش پانگلوس رو به رو مي كند كه در اين زمان به گدايي افتاده .. پانگلوس براي شاگرد خود توضيح مي دهد كه چگونه پس از وقوع جنگ سربازان به كاخ بارون ريخته و پس از كشتن ساكنان همه چيز را با خاك يكسان كردند..

گفتگوي كانديد با استادخود شنيدني است:
پانگلوس: بله فرزندم ، من صحنه هايي به چشم ديدم كه گفتن يك يك آنها موي بر اندام آدمي راست مي كند ، فرزندم ، سربازهاي بلغاري بارون را در همان لحظه ورود كشتند ، بعد همسر او را تكه تكه كردند . كوته گوند زيبا را كه مرواريد دختران عالم بود سربازان بلغاري تا آنجا كه توانستند از او كام دل گرفتند و بعد شكمش را دريدند ... در اين كاخ باشكوه يك تن زنده نماند ... حتي يك گوسفند ، يك مرغابي ، يك سگ ، هيچ چيز را زنده نگذاشتند ، حتي درختان كاخ را سوزاندند ..
كانديد: خوب استاد . به من بگو . دنيا را چگونه مي بيني ؟تو که می گفتی این دنیا محیط پراز خوشبختی است .... حالا نظرت چیست ؟
پانگلوس: آه فرزندم ، دنيا مي توانست از اين بدتر هم باشد ، فكرش را بكن اگر من نگريخته بودم چه سرنوشتي داشتم ؟ افسوس كه بيماري مرا رنج مي دهد.
كانديد: كدام بيماري استاد؟
پانگلوس: مي داني فرزند، حالا كه همه چيز گذشته بد نيست اسراري را پيش تو فاش كنم . من نديمه زيباي همسر بارون را فريفتم و با او همآغوش شدم ، از آن لحظه لعنتي به اين بيماري خانمانسوز مبتلا شدم .
كانديد: ولي آن نديمه كه دختر عفيفي بود؟
پانگلوس: راست است فرزندم .اما او اين بيماري را از كشيشي بسيار دانشمد ناحيه وستفالي گرفت .
كانديد: ولي ... استاد. كشيش كه بايد انسان پاك و ناآلوده اي باشد .
پانگلوس: راست است فرزندم . اما او اين بيماري را از يك كنتس پير گرفته بود...
كانديد: ولي كنتس پير چرا بايد بيماري آميزشي داشته باشد؟
پانگلوس او گناهي نداشت يك سروان بلغاري اين بيماري را به او داده است
كانديد: گفتيد يك سروان؟
پانگلوس: بله سروان آن بيماري را از يك ماركيز گرفته بود و ماركيز بيچاره هم اين بيماري را از يك كشيش ديگر گرفته بود....

كانديد در پرتغال به دست عمال دادگاه روحاني كيفر مي اقتد و او را به زير شلاق مي گيرند .پانگلوس به فرمان كشيش بزرگ محكوم مي شود كه به دار آويخته شود اما حوادث نابهنگام بعدي هر دو را از مرگ مي رهاند .درخانه يك ملاك يهودي ، پيرزني پرستاري كانديد را به عهده مي گيرد و در همانجا او با معبود گمشده اش ، كونه گوند كه او مي پنداشته كشته شده ، روبه رو مي گردد.
گفتگوهاي آن دو شنيدني است:
من خواب بودم كه ناگهان سربازان بلغاري به كاخ ريختند . پدرم و برادرم را در مقابل چشمان من كشتند و بعد به سراغ مادرم رفتند ..چند دقيقه بعد جسم بيجان مادرم هم در كف اتاق افتاده بود .من به حالي بيهوشي افتادم يك سرباز تنومند بلغاري وقتي مرا به آن حال ديد هوس كرد مرا در همانجا تصاحب كند من شديدا مقاومت كردم . او هم كه از جدال با من به تنگ آمده بود دشنه اش را بيرون كشيد و در پهلوي من فرو برد.. در اين موقع افسري رسيد و مرا نيمه جان در آغوش سرباز ديد به خشم آمد و جابه جا سرباز را كشت بعد دستور داد مرا زخمبندي كنند .
همينكه حالم رو به بهبود گذاشت افسر عاشق من شد ومدتها مرا رفيقه خود كرد و بعد مرا با قيمت نازلي به يك بازرگان هلندي فروخت . بازرگان به زودي عاشق من شد و براي اينكه از من سود بسيار ببرد مرا مدتي براي خودش نگاه داشت و بعد به معامله گر ديگري فروخت .او مرا به اينجا آورد و چون دلباخته ام شده بود قصري برايم فراهم ساخت .يكروز رئيس دادگاه روحاني كيفر كه كشيش بزرگواري بود مرا ديد و عاشقم شد .از من خواست تا مال او شوم . گفتم به ديگري تعلق دارم . به ارباب من كه يهودي است پيغام فرستاد كه مرا مي خواهد و اگر از دادن من ابا كند او را به جرم بي ديني زنده زنده در آتش خواهد سوزاند .ارباب حاضر نضد به آساني مرا از دست بدهد . پيشنهادي كرد به اين ترتيب كه من با كاخ او در روزهاي شنبه و دو شنبه و چهارشنبه مال كشيش باشم و همين كاخ در روزهاي يكشنبه و سه شنبه و پنجشنبه با من به ارباب پيشين تعلق داشته باشد. و حالا مدتي است سرنوشت من اين است... سه روز در هفته با ارباب يهودي و سه روز در هفته با كشيش عيسوي .
كانديد از سر حميت و عشق كمر به قتل هردوي آنان مي بندد و هر دو را مي كشد. ناگزير براي نجات خويش از آن ديار مي گريزند .در اين سفر دو نفر ديگر همسفر آنان است . يكي پيرزن مهربان كه بعدها معلوم مي شود خود او دختر نامشروع پاپ بوده و سرونوشتب هزاران بار تلختر و موحشتر از محبوب كانديد داشته و ديگر پانگلوس كه با تردستي از چنگال دژخيمان مي گريزد و خود را به آنان مي رساند .
سفر آنان از سرزميني به سرزمين ديگر همچنان ادامه دارد تا سرانجام به قسطنطنيه مي رسند . در اين سفرصدها حادثه ديگر رخ مي دهد .كونه گوند باز هم به اسيري به سرزمينهاي دوردست برده مي شود و كانديد در پي يافتن او تلاش مي كند حتي نيمي از خاك آمريكا را در مي نوردد تا محبوب خود را بيابد و عاقبت به مقصود مي رسد .

در اين سالهاي محنت بار بحث پانگلوس و كانديد همچنان بر خوبي و بدي چهان ادامه دارد:
پانگلوس : فرزند ، در اين دنيا كه بهترين دنياست و از آن بهتر نمي شود خلق كرد، همه چيز زنجير به هم متصل است ، هر چه رخ مي دهد همه به سود آدمي است ، ببين فرزندم اگر تو را در جواني به خاطر عشق به دختر ارباب با اردنگي از كاخ بيرون نكرده بودند ، اگر تو سالها آوارگي و دربه دري نمي كشيدي ، اگر ترا آنهمه شكنجه نداده بودند ، اگر با پاي پياده خاك آمريكا را نمي پيمودي ، اگر صدها جراحت بر تن تو وارد نمي شد ، اگر تو از روي ناچاري دست به سرقت نمي زدي ، اگرترا به اسارت نمي گرفتند و به بردگي نمي فروختند و بالاخره اگر آنهمه حادثه را پشت سر نمي گذاشتي امروز در اين كشتزار زيباي قسطنطنيه مرباي بالنگ و پسته نمي خوردي ؟ پس هر چه در اين جهان هست و بر سرت مي آيد به سود توست .تو بايد راضي و خوشنود و خوشبخت باشي !!!!!
اصولا دنيا از اين بهتر نمي شود .... مي فهمي ؟ درد ، بيماري ، من معتقدم همه چيز اين دنيا براي خوشبختي به وجود آمده ... گرسنگي ، در به دري ، شكنجه ، همه اينها لازمه زندگي است.... اگر اينها نباشند آدم معني خوشبختي را نمي فهمد .....
ولتر ، نويسنده نامدار فرانسوي ، با اين كتاب خود ، جهالت و زودباوري و تن به قضا دادگي جامعه خود را به باد تمسخر گرفت ، در قبال سطور كتاب كانديد حرفهاي خود را زد ، همان حرفهايي كه مقدمه انقلاب بزرگ فرانسه را فراهم ساخت ........


ادبيات ژاپني (هوكو)
خار بوته اي ، در رهگذاري ، مشتاقانه انتظار مي كشد ،
تا رهسپري از آن سوي بگذرد و او را ببيند ،
شتري از آنجا بگذشت و آن بوته را به كام خود كشيد....

بركه اي تنها ، در سكوت قرون، به خواب رفته بود
نه جنبشي ، نه صدايي، آرامش آنرا برهم نمي زد
ناگهان وزغي حقير به درون آن جستن كرد....
- ماتسوئو باشو-
مائده هاي زميني
ماده های زمینی (Les Nurritures terrestres)
يادداشتهاي شاعرانه و فلسفي اثر آندره ژيد(Andre Gide)
۱۸۶۹ -۱۹۵۱ فرانسوي
شايد كمتر نويسنده اي ، با قلم قدرتمند و ديده ژرف انديش ، ما را با زيباييها و شادمانيها و لذتهاي شريف اين دنيا آشنا كرده باشد . او با بيان دلنواز و كلام جانبخش خود چشم ما را به سوي پديده هايي مي گشايد كه همه شاهكارهاي جمال خدا هستند و بدبختانه ،ما به خاطر پاي بنديهاي بي ثمر قادر نبوده ايم آنها را ببينيم و عظمت و شكوه آنان را حس كنيم ...
اكنون او دست ما را مي گيرد و در رهگذار دوستي به سوي اين زيباييها و شادمانيها رهنمون مي شود :
ناتانائيل، دوست دارم آن شادماني را به تو ببخشم كه هنوز هيچكس به تو نبخشيده باشد .
نمي دانم آنرا چگونه به تو هديه كنم ؟ مي خواهم با چنان صميميتي با تو سخن بگويم كه تا كنون هيچكس نگفته باشد ...
اندوه و حرمان چيزي جز سوز و شوق فرو نشسته نيست ...
من مي خواهم به تو شور و اشتياق بياموزم
من از انتظارها برايت سخن خواهم گفت
من دشت را به هنگام تابستان ديده ام كه در انتظار بود ، در انتظار اندكي باران ...
من آسمان را ديده ام در آن هنگام كه به انتظار سپيده مي لرزيد ،
ناتانائيل تو هم مانند ديگر مظاهر زندگي همواره در انتظار باشي ، انتظار حالتي و لذتي .
ناتانائيل ، تو بايد در خويشتن تمام كتابها را بسوزاني ، آنچه را كه خوانده اي بسوزاني ، هيچ نداني و در جستجوي چيزهاي تازه باشي ...
من همه كتابهايي را كه خوانده ام در خويشتن سوزانده و خاكستر كرده ام ...... چرا ناتانائيل ؟ اكنون برايت خواهم گفت :
براي من كافي نيست كه در كتاب بخوانم كه شنهاي ساحل نرم است . من مي خواهم خود با پاي برهنه برروي آن راه بروم و آنرا احساس كنم .. هر معرفتي كه پيش از آن احساسي وجود نداشته باشد برايم بيهوده است ....
مائده هاي زميني اثر آندره ژيد به گفته خود نويسنده مجموعه تضادهاست اگر كتاب يك بيمار نباشد ، اثر مريضي است كه شفا يافته ، در لحن شاعرانه آن تلاش انساني ديده مي شود كه زندگي را نظير چيزي كه نزديك بوده از دست بدهد دوباره در آغوش مي كشد.....
ناتانائيل كيست و اين نام از كجا آمده ؟ ناتانائيل انساني است كه به قول نويسنده هرگز وجود نداشته است ، در عبري به معني ((خداداد)) مي باشد....
ناتانائيل ! آرزو مكن كه خدا را در جايي جز همه جا بيابي ...
هر آفريده اي نشاني از خداست ، به هر كجا كه مي روي جز خدا چيزي ديدار نخواهي كرد بايد اهميت در نگاه تو باشد نه در آنچه مي نگري ، هر معرفتي را كه تو در خويشتن جدا نگاه مي داري تا پايان جهان از تو خواهد بود.....
مائده هاي زميني سيرو سلوكي است در جهان عرفان ....

...

دوست دارم همه زندگیم ![]()

دلم می خواد

گاهي وقتا دلم مي خواد تا آخر دنيا برم جايي که ديگه خطي نباشه ،
ديگه مرزي نباشه ، واسه راه رفتن نخوام به پاهام تکيه کنم تا طعم زانو درد رو بچشم ،
دلم مي خواد از خط قرمز عبور کنم و بعد پاکش کنم دلم مي خواد بدون کمک دستام بنويسم ،
دلم مي خواد رو ابرا بپرم و حس کنم پرندم ، دلم مي خواد روي خارا راه برم و پاهام زخمي نشه ،
دلم مي خواد دل کسي رو نشکنم ، دلم مي خواد کسي دلم رو نشکنه ،
روي آب راه برم ولي توش فرو نرم . جايي برم که همه دوستن و از دشمن خبري نيست .
جايي برم که مردمش فقط يه چيزي مي فهمن و اون محبته

روزهای بارانی

روزهای بارانی می گذرد
روزهای من نیز
رنگ آبی
تمام آنچه بود که من در جستجویش بودم
رنگ سبز نیز
آینده را دوباره خواهم ساخت
آرزوهایم را نیز
و تو را
لابه لای روزهای آبی
خاطره می کنم
و خودم را نیز
مریم گلی
نمی دونم چرا مثل بچه ها شدم ............زودی گریه می کنم
خدا جونم فقط سلامتی مریم ...شادابی مریم .....خوشبختی مریم....... بهترین آرزوهام مریم ...... خدای فقط مریم ..........
بهترینم سلامتی مریم .......... مریمی که تو فراز و نشیب زندگی تو سختی هام تو گریه هام تو شادیهام با من شریک بوده و هست و خواهد بود ..............
خدایا از عمق وجودم ....... سلامتی و خوشبختی مریم گلی رو می خوام
از اینکه مریم رو شفا دادی ازت متشکرم
بهمون صبر بده که این راه کوتاه مانده از درمان رو با شکیبایی طی کنیم .......
می دونم شادیها بیصبرانه انتظارمون رو می کشند........